|
"مینویسم تا بیشتر باشم"
|
تابستان که میآمد و عذاب درس و مدرسه و امتحان که تمام میشد _ تابستانهای نوجوانیام را میگویم _ کتاب خواندن من شروع میشد. به لطف عموی نازنینم یک کتابخانه کشف کرده بودم ته شیراز _ دست کم آن روزها به نظرم ته شیراز میآمد _ توی یکی از پسکوچههای باریک کنار بازار وکیل، درست روبروی یکی از خروجیهای فرعی بازار. از آن کوچههایی که بوی عطاریهای درون بازار را میدهند و وقتی بوی یاس هم توشان میپیچید دلت میکشید همانجا گوشهای چهارزانو بشینی و چشمهایت را ببندی و فقط بو بکشی.
صبحها را به تلافی شکنجهیِ صبح زود بیدار شدنِ روزهای مدرسه میخوابیدم. ظهر که میشد شال و کلاه میکردم و میرفتم کتابخانه. مسیر طولانی بود و آفتاب تابستان سوزان و پنجره اتوبوسها خراب. عرق ریزان به کتابخانه میرسیدم و چون آنوقتِ روز خلوت بود همیشه جایی زیر یکی از دهانههای کولر پیدا میکردم.
اول می رفتم از آبسرد کنی که توی حیاط بود دلِ سیری آب تگری میخوردم و تشنگی راه مینشاندم. آبسرد کن جالبی بود. مثل لیوانی که آبِ یخ توش بریزی جدارش نم مینشست از خنکی آب درونش. نگاهاش که میکردی معلوم بود چه آب خنک و گوارایی دارد.
بعد میرفتم و شروع میکردم خواندن کتابی که دست گرفته بودم. اولین کتابی که آنجا خواندم "بینوایان" بود. بیشتر از هزار صفحه بود، در دو جلد. کتاب را که باز میکردم اول چیزی رویاش میگذاشتم تا باد کولر صفحه را بیموقع عوض نکند. بعد سرم را لای کتاب میکردم و تا آنجا که ریهام جا میداد بو میکشیدم. انگار ردی از گردههای عطاریهای بازار وکیل روی کتابها هم نشسته بود. بوی کهنسالی میدادند. همیشه فکر میکردم تاریخ را هم اگر میشد بو کنی باید چنین بویی داشته باشد.
آن روزها فقط داستان میخواندم. یک نویسنده را میگرفتم و هر کتابی که از او توی کتابخانه بود میخواندم. شروع به خواندن که میکردم مکان و زمان از دستم میرفت و انگار زندگی، به شکلی که میشناختم، متوقف میشد و دنیایی دیگر آغاز میشد. ساعتها میگذشت و اگر جایی از داستان به خنده یا گریهام نمیانداخت _ که اتفاقاً فراوان هم پیش میآمد _ تا یادم بیاید که کجا هستم، صدای ضربه کتابدار به در یادم میانداخت که توی کتابخانه هستم و دارد تعطیل میشود.
کتابداتر آنجا، که مرد میانسال و متشخصی بود، به سبب سابقه آشناییای که با همان عموی نازنین داشت مرا بیش از دیگران تحویل میگرفت و حتی چند باری اجازه داد که به مخزن کتابخانه _جایی که کتابها را نگهداری میکردند و ورود برای عموم ممنوع بود_ بروم و میان قفسههای بلند و خاک گرفته بخش داستان گشت بزنم و هر کتابی را که دلم خواست و دستم هم رسید در بیاورم، باز کنم، بو بکشم و ورق بزنم. چیزی که آن روزها برای من دست کمی از آرزوی خانه و ماشین و باغِِ این روزها نداشت.
توی یکی از این بازدیدها بود که آقای کتابدار سر صحبت را باز کرد و شروع کرد از سیاست و اقتصاد و فلسفه گفتن و نقش مهمی که این علوم در شکل دادن به تمدن بشری دارند و منظورش البته این بود که قصهها _هرچقدر هم که شاهکار باشند_ در نهایت خیالپردازیاند و چنین نقشی ندارند. بعد هم بحث را کشاند به آنجا که مدتی بوده مرا زیر نظر داشته و دیده چطور با ولع داستان پشت داستان میخوانم و اینکه خواندن شاهکارهای ادبیات جهان خب خوب است، اما بهتر است کتابهایی بخوانم که چیزی برای آموختن دارند، چیزی که فردای زندگی به دردم بخورد. بعد هم مرا به جایی برد که اینجور کتابها را نگه میداشتند و تنهایم گذاشت تا گشتی بزنم میانشان. آنجا احساس آدمی را داشتم که برای اولین بار به جمعی ناشناس برود. عنوانها و نویسندهها برایم تازگی داشتند. طرح جلدهاشان متفاوت بود و حتی لحن جملههایشان فرق میکرد با جملههای آشنای داستانها. من غریب بودم میانشان.
آن روز وقتی به خانه بر میگشتم باور کردهبودم چیزهایی هست که باید بدانم و نمیدانم، که داستانها گرچه قشنگاند اما واقعی نیستند، که زندگی جدیتر و سختتر از آن است که بخواهم وقتم را با قصه خواندن تلف کنم. شاید آقای کتابدار هم خوشحال بوده که پسرک نوجوانی را از عالم هپروت به دنیای واقعی آورده و به کتابخواندنهایش سمت و سویی عقلانی داده.
چند هفتهای گذشت و با کتابهایی که دیگر قصه نبودند و بوی عطاری و کهنسالی نمیدادند سروکله زدم و سعی کردم چیزهای جدید و مهمی یاد بگیرم و یاد هم گرفتم. اما کتاب خواندنهایم دیگر مثل قبل به دلم نمینشست. دیگر ظهرها آن اشتیاق گذشته برای رفتن به کتابخانه را نداشتم و گرما بیشتر اذیتم میکرد. دیگر کتابها افسونم نمیکردند، قلبم را به تپش نمیانداختند و اشک به چشمهایم نمیآوردند. مدتی بعد، از خواندن آنها دست کشیدم و باز رفتم سراغ همان داستان خواندن. اما داستانها هم دیگر آن حال و هوای گذشته را نداشتند. انگار چیزی از درون هشدارم میداد که دارم وقتم را تلف میکنم با خواندن مشتی خیالپردازی. دیگر نه داستان میتوانستم بخوانم نه اقتصاد و فلسفه و سیاست. کم کم عادت کتابخانه رفتن هم ترکم شد و تابستانهای بعد به درس و کلاس کنکور گذشت.
***
چندی پیش سری به آن کتابخانه زدم. کوچه باریک منتهی به آنجا حالا عریض شده. بوی عطاریهای بازار وکیل را هنوز میشود شنید، اما دیگر از عطر یاسها خبری نیست. درختهای حیاط پیرتر شدهاند و جای آن آبسرد کن قدیمی هم یکی از این جدیدها که هیچوقت نم پس نمیدهند گذاشتهاند، مثل آقای کتابدار که حالا بازنشست شده و جدیدترها جایش را گرفتهاند.
اما هنوز چیزی توی هوا، لای خشتها و آجرهایش طعم آن سالها، آن روزها را میدهد. طعم تابستانهای دم کردهای که به قصه خواندن گذشت، طعم بهترین تابستانهای زندگیام.
اگر اهل فیلم باشید حتماً "راز" را دیدهاید. مستند خوشساختیاست در باره "قانون جاذبه". البته منظور جاذبه "فکر" است نه زمین. این قانون میگوید که شما به هرچیزی که فکر کنید، دیر یا زود "کائنات" آن را در زندگیتان ظاهر میکند، حالا هرچه میخواهد باشد، کافیاست که آن را در ذهن خوب مجسم کنید.
***
چندی پیش که روزگار بر خوب پاشنهای میچرخید و بنده بر خر مراد سوار بودم، ناگهان دچار حس "همهچیز زیبا بینی" شدم و برای دل خوشحال خویش، چند خطی در باب زیبایهای کپک نوشتم. آن متن آن اینطور شروع میشد که :
"هیچوقت به این فکر کردی که کپک چه چیز زیبایی میتونه باشه؟ نکردی؟ خوب بکن..."
و کار به آنجا کشید که تصمیم گرفتم مجموعهای عکس با موضوع "کپک" تهیه کنم.
این بود و گذشت تا اینکه چند روز پیش یک بادمجان کپک زده در یخچال (توجه فرمودید؟ تا حالا شنیده بودید بادمجان کپک بزند، آن هم توی یخچال؟ ) و چند روز بعد، مقداری غذای کپک زده همراه با مایعی که هویتش به دلیل کپک زدگی مشخص نبود در کابینت آشپزخانه پیدا کردم. گویا کائنات جوگیر شده بود و قصد داشت کل زندگیام را به کپک بکشد. حتماً خیلی هم خوشحال بوده که بین این همه آدمی که جز به ماشین آخرین مدل و خانه و باغ و ویلای شمال راضی نمیشوند، یک هالویی پیدا شده و از کپک خوشش آمده. راستش من هم اگر جای کائنات بودم همه را ول میکردم و میچسبیدم به همین کپک که تهیهاش زحمتی ندارد.
پس از کشفم در یخچال و کابینت، شهودی به اینجانب دست داد مبنی بر اینکه هرچقدر هم که ما خودمان را به کوچه علی چپ بزنیم، ناچاریم قبول کنیم که در دنیا چیزهای زشت هم وجود دارد.
به همین دلیل تصمیم گرفتم قبل از اینکه خودم هم کپک بزنم، اعلام کنم کنم که :" کائنات عزیز! بنده بیجا کردم که از کپک خوشم آمد. در همین لحظه حرفم را پس میگیرم و میگویم که کپک قشنگ که نیست هیچ، بسیار هم چیز مزخرف هست ."
پینوشت: اینجا لازم است با وجود تمام ارادتی که به جناب مرحوم "سهراب" دارم عرض کنم که خیلی واضح است "چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست؟" خوب... برای اینکه کرکس چیز قشنگی نیست، دست کم من که اینطور فکر میکنم. شما هم اگر نظر دیگری دارید خودتان میدانید و کائنات...
نتیجه: اگر میبینید هرچه رؤیای خانه و ماشین و پول و ... در سر میپرورانید، کائنات به روی مبارک خودش هم نمیآورد، مقصر آنهایی هستند که به کپک و کرم و قلوهسنگ فکر میکنند، نه "قانون جاذبه".
دیروز روز پزشک بود. چند نفری "پیامک" زدن _ ببخشید... فرستادن... اون sms هست که میزنن _ و بعضی هم تلفنی تبریک گفتن. از همه ممنون.اونهایی هم که نگفتن اصلاً خودشونو ناراحت نکنن، اول اینکه چیز مهمی رو از دست ندادن، دوم اینکه من خودم میدونم که چقدر منو دوست دارن و سوم اینکه من خودم هیچ روزی رو به صاحبانش تبریک نمیگم.
چرا؟ خب...دلیل اصلی اینه که نه یادم میمونه و نه حوصلهام میشه. ولی چندتا دلیل روشنفکری هم دارم که اگه کسی شاکی شد چرا تبریک نگفتم نگم "چون یادم نبود" یا "حالش رو نداشتم".
اون دلیلا رو مینویسم، شاید به دردتون بخوره. اول اینکه این روزها ناقصن، منظورم اینه که کلی از شغلها "روز" ندارن، مثلاً روز نانوا نداریم، یا روز مکانیک یا نعشکش و... خداییش این شغلها مهم نیستن؟ خوب این بندهخداها هم باید "روز" داشته باشن. کی گفته فقط دکترها و معلمها خدمت میکنن؟
دوم اینکه این شغلها بیخودی یه هاله از تقدس دورشون رو گرفته، و وقتی "روز"شون میرسه این هاله یهو خیلی پررنگتر هم میشه، اونقدر که خودشون هم باورشون میشه که آدمهای مقدسی هستن. مثلاً همین دیروز... اگه smsهایی رو که برام اومده بخونید فکر میکنید موبایل "مادر ترزا"ست _البته به شرطی که جوکهاش رو نخونید_ تا اونجایی که من میدونم دکترها هم مثل باقی آدمها برای پول کار میکنن. نه اینکه بخوام بگم این بده، نه، خیلی هم طبیعیه. چیزی که غیر طبیعیه اینه که بیخودی چندتا شغل رو مقدس تر از بقیه کنیم، اونم با چنان شدتی که خودمون هم باورمون بشه و فکر کنیم بهتر یا مهمتر از اونهمه آدمای شریفی هستیم که اگه هرکدومشون نبودند، یه جای زندگی ما لنگ بود.
البته این تریپ روشنفکری گذاشتن و بیخیال روزها و مناسبتها شدن یک استثنا هم داره، اینکه همسر شما توی یکی از اون شغلهای "روز"دار شاغل باشه. در اینصورت تمام این فلسفهها رو بریزید دور و حتماً تبریک بگید. در غیر اینصورت ممکنه اتفاقی بیفته که باعث شه تمام فلسفههای زندگی یادتون بره.
سرم پایین بود و دستهایم از سرما توی جیب پالتوم. پیادهرو شلوغ بود، مثل همه شبهای عید. از کنار دیوار میرفتم، اما ویترین مغازهها را نگاه نمیکردم. نمیخواستم نورشان لذت شب را ازم بگیرد.
کمی بعد، رسیدم. همان جای همیشگی بود، با همان گلها. میدانستم که نمیشناسدم. من برایش عابری بودم مثل همه. کنارش ایستادم. خم شدم.
" میخوای گلهات رو برات بفروشم؟ " نگاهم کرد. چیزی نگفت. گلها را سمت من گرفت. بوی "مریم" توی سرم پیچید. به هر رهگذری شاخهای دادم. پول نگرفتم. بعضیها قبول نمیکردند. عادت نداشتند چیزی به رایگان بگیرند. باور نداشتند. محبت بیدلیل را باور نداشتند.
گلها تمام شد. پولشان را حساب کردم، دادم به دخترک که هنوز کنار دیوار چمباتمه زده بود. پرسیدم: "چیزی میخوری؟" بیآنکه پاسخی بدهد بلند شد و با هم توی پیاده رو راه افتادیم. برگهای خشک زیر پایمان صدا میکردند. یک دستاش توی جیب شلوارش بود و دست دیگرش رو به آسمان، توی دست من، سردتر از دست من. چیزی نمیگفت. دوست داشتم. سکوتاش را دوست داشتم.
رسیدیم. رفتیم طبقه دوم. سفارش دادم. برای او هم مثل خودم. یادم نیست کدام رستوران بود... یادم نیست چی سفارش دادم... یادم نیست بعدش چی شد. فقط یادم میآید که خوشحال بودم... که میخندیدم... که لبخند میزد... که سردمان شد... که در آغوشاش گرفتم... که جای صورتاش روی پالتوم خیس شد... که باران آمد و دیگر ندیدمش.

از پلههای اتوبوس پایین میآمدم که پام پیچید و خوردم زمین. درست روی زمین تازه آسفالت شده سر کوچه. همهچیزم قیری شده بود و آسفالت داغ دستم را میسوزاند. وسط کوچه چندتایی گوسفند که معلوم نبود چوپانشان کجاست، از این ور کوچه میرفتند آن ور. دلم میخواست فریاد بزنم. البته اگر قرار بود منطقی رفتار کنم، جوری که بعداً بشود برای شما یا هر کس دیگری تعریف کرد، جلوی خودم را میگرفتم. ولی چون نه شما و نه هیچکس دیگر درآن لحظه برایم مهم نبودید تا آنجا که حنجرهام اجازه میداد بلند داد زدم و چند فحش رکیک و خیلی زشت _از همانها که مادرم میگوید نگو، خدا قهرش میگیره_ حواله زمین و آسمان کردم. بعد راه افتادم سمت کوچه. جایی که گوسفندها رد شده بودند پر بود از پشکلهای گرد و ریز، همه شبیه به هم. البته اینطور نبود که همه مثل هم قالب خورده باشند، جزییاتشان فرق داشت ولی در یک چیز مشترک بودند: بویشان.
ته کوچه میخورد به خیابان خانه ما. خیلی خلوت بود و ماشین زیاد تردد نداشت. پیرزنی کنار خیابان ایستاده بود، از آنها که قیافهشان خیلی مهربان است و وقتی نگاهشان میکنی فکر میکنی همه عمرشان یک مادربزرگ مهربان بودهاند و هیچوقت عروسشان را نچرزاندهاند. چادر سفید با گلهای ریز مشکی سرش بود و طوری نگاهم میکرد که یعنی کمکاش کنم از خیابان رد شود. به نظرم خیلی پیرزن بیعرضهای آمد. خیابان آنقدر خلوت بود که اگر یک لاکپشت را هم تویش ول میکردی میتوانست از آن بگذرد. این بود که بیخیالاش شدم. اگر آنقدر فلکزده است که توی همچین خیابانی میرود زیر ماشین همان بهتر که برود. تازه همسایه هم نبود که دائم چشممان توی چشم هم باشد.
در خانه از آن ور خیابان پیدا بود. تقریباً صد متر فرصت داشتم تا به خودم تلقین کنم که زنم را خیلی دوست دارم تا وقتی میروم توی خانه طوری ببوسماش که نفهمد حالم از بوی بد دهاناش به هم میخورد. وقتی کلید انداختم و در را باز کردم احساس کردم تلقینهایم هیچ افاقه نکرده. این بود که اسهال را بهانه کردم و مستقیم رفتم توی توالت و آنقدر آنجا ماندم تا بیخیال شد و رفت سمت آشپزخانه. توی توالت که بودم سعی کردم قیافه دیروز زنم را خوب _با جزئیات_ تصور کنم تا وقتی آمدم بیرون و دیدماش اگر چیزی تغییر کرده باشد زود بفهمم که اتفاقاً تغییر هم کرده بود، زیر ابرویش. احساس گلادیاتوری را داشتم که اسلحه دشمناش را غنیمت گرفته. ولی چیزی نگفتم و نگه داشتم تا اگر لازم شد برای خر کردناش از آن استفاده کنم.
کم کم موقع غذا خوردن شد و وقت تلقین دوم: اینکه دستپخت زنم خیلی خوشمزه است. خودش معتقد است آشپزیاش خیلی خوب است. غذای خیلی مزخرفی بود. هرچه دم دستاش رسیده بود ریخته بود روی هم و گذاشته بود روی اجاق. میگفت غذای مکزیکی است. قاشق اول را که خوردم طعماش جوری بود که یاد پشکلها افتادم. پرسید: "چطوره عزیزم؟" من که فکر کنم سرخ شده بودم گفتم: "مزه لجن میدهد". البته میخواستم بگویم مزه گه میدهد ولی گفتم لجن تا اگر بعداً خواستم آشتی کنم کارم راحتتر باشد. بعد قاشق را پرت کردم توی ظرف خورشت. البته قبلاش ایستادم تا قطرههای داغ خورشت _ اسم مکزیکیاش را نمیدانم _ روی صورت خودم نریزد. تا ایستادم قوزک پام تیر کشید ولی برای اینکه جذبهام به هم نریزد به روی خودم نیاوردم و تند تند رفتم سمت در. بیرون هوا دم کرده و گرم بود. انگار از زمین بخار بلند میشد. انتهای خیابان، آسفالت عین آینه شدهبود و ساختمانها و درختهای روبرو توی آن وارونه پیدا بود.
*تصویر از: Li Wei

شما چه میبینید؟ همیشه گفتهاند و ما هم باور کردهایم که آدمها دو دستهاند: آنهایی که نیمه پر لیوان را میبینند و آنهایی که نیمه خالی را. خوشبینها و بدبینها. اما دسته دیگری هم شاید باشند _واقعبینها _ که لیوانی نیمپر و نیمخالی میبینند.
ازت میپرسند از کدام زاویه داری نگاه میکنی؟ و وقتی به این پرسش پاسخ دادی، وقتی "زاویهات" را انتخاب کردی _ و بسیاری زاویههای ممکن را را از دست دادی_ میخواهند متقاعدت کنند که اشتباه میکنی، که از زاویه اشتباهی داری نگاه میکنی، که بروی و از دید آنها به موضوع نگاه کنی.
اما میتوانی هنگامی که وارد اتاق شدی، بهجای اینکه بایستی و از زاویه خاصی میز وسط اتاق را نگاه کنی، دور میز بچرخی. بچرخی و نگاهاش کنی. از تمام زوایای ممکن ببینیاش، زیر میز بروی، حتی روش بایستی یا بشینی. آنوقت آن میز را همانطور که واقعاً هست میبینی: هم رنگ زیببایش را، هم ترکهای کوچکاش را. آنوقت دیگر هیچچیر _ حتی میز ساده وسط اتاق _ آنطور ساده نخواهد بود، خوب یا بد، سیاه یا سفید. همه چیز پیچیده میشود متوسط ... خاکستری.
و طنز ماجرا اینجاست که همین دیدگاه را هم وقتی از تمام زوایا نگاه میکنی، میبینی که هیچوقت نمیتوان چیزی را از همه زاویهها نگاه کرد. بینهایت زاویه برای تماشای آن میز وجود دارد و شما همیشه چندتایی از زاویهها را از دست خواهی داد. چه، بسیاری نامقدور و خارج از دسترس نگاه و ذهن و هوش و تجربه ماست.
حالا هرچه زاویهها بیشتر و چرخش شما دور موضوع کاملتر، تصویر حاصل به واقعیت نزدیکتر. ولی معمولاً پیش نمیآید که تصویر ذهنی دقیقاً منطبق با واقعیت بیرونی باشد. همیشه یک جای کار میلنگد و اگر بخواهم از همه زاویهها نگاه کنم _منظورم همه زاویههای ممکن است_ باید بگویم: "همیشه یک جای کار میلنگد و چندین جایش نمیلنگد".
و اینگونه دیگر عشق وجود نخواهد داشت چون عشق حاصل نگاه تک بعدی عاشق است به نیمه پر وجود معشوق. اگر هم با نظر من مخالفاید کافیست از "دید من" نگاه کنید تا بفهمید که دارید از زاویهای اشتباه به عشق نگاه میکنید!!